|
عاشقانه ها
|
|
|
|
||||
|
شب سردی است و من افسرده
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:59 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام این سال جدید را به همه ی دوستان خوب ومهربونم تبریک میگم امید وارم که سالی پراز شادی وبرکت برای همه ی ایرانیان داشته باشد
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:32 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلم هميشه مي خواست غزلي بگويم که آخرين بيتش ..آخرين پلک خواب الود تو باشد ..امشب ولي مي خواهم به جاي حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم پلک که مي زني ورق ورق غزل تازه زاده مي شود آخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست ؟پلک بزن من غزل تازه مي خواهم
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 22:40 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چشم يعقوب به ديدار تو حيران ماند يوسف از حسن تو انگشت به دندان ماند پرده بردار كه از شرم تماشاي رخت تا صف حشر قمر سر به گريبان ماند برتر و بهتر و زيباتر و پاكيزه تري كه بگويم گل روي تو به رضوان ماند كوثر از لعل لبت آب بقا مي نوشد به دهان تو كجا چشمه حيوان ماند هر كه بر سلسله عشق تو تسليم نشد گردنش بسته به قلاده شيطان ماند اين عجب نيست كه تا حشر به ياد لب تو خضردر آب بقا باشد و عطشان ماند گرچه در ديده ما تاب تماشاي تو نيست مهر در ابر روا نيست كه پنهان ماند همه شب بر سر آنم كه ز راه آيي و من جان نثار قدمت سازم اگر جان ماند يوسف مصر ولا بيشتر از اين مگذار چشم يعقوب به دروازه كنعان ماند چند بايد ز فراق تو به حبس دل ما ناله بي كسي عترت و قرآن ماند به پريشاني (ميثم) نگهي كن مگذار بيش از اين ملت اسلام پريشان ماند
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:55 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای خدا ، ای همنوای ناله ی پروردگانت زین جهان ، تنها تو با سوز دل من آشنایی وای بر من ، با جهانی شرمساری کی توانم تا به درگاهت برآرم نیمه شب دست نیازی ؟ با چنین شرمندگی ها ،کی زدست من برآید تا بجویم چاره ای درد دلی از چاره سازی ؟ ای بسا شب ، نوشین ، گرم میغلتد به چشم خواب می بینم چو مرغی می پرم در آسمان ها پیکر آلوده ام را خواب شیرین می رباید روح من در جستجویت می پرد تا بیکران ها بر تن آلوده منگر ، روح پاکم را نظر کن دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگی ها من به تو رو کرده ام ، بر آستانت سر نهادم دوست دارم بندگی را با همه شرمندگی ها مهربانا ! با دلی بشکسته ، رو سوی تو کردم رو کجا آرم اگر از درگهت گویی جوابم بیکسم ، در سایه ی مهر تو می جویم پناهی از کجا یابم خدایی گر بکویت ره نیابم ؟ ای خدا ، ای همنوای ناله ی پروردگانت زین جهان ، تنها تو با سوز دل من آشنایی
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1:44 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزی پسر کوچکی تصمیم گرفت به ملاقات خدا بره و چون می دونست راه درازی رو در پیش داره مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدونش گذاشت و سفرش را آغاز کرد . هنوز راه درازی رو نرفته بود که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که روی صندلی نشسته بود و خیره به پرنده ها نگاه می کرد . پسرک کنار پیرزن نشست و چمدونش را باز کرد . می خواست چیزی بخوره که متوجه گرسنگی پیرزن شد و کلوچه ای به اون داد . پیرزن با حسی سرشار از قدرشناسی آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد . لبخندش آن قدر زیبا بود که پسرک برای دیدن دوباره اون مقداری نوشیدنی هم بهش داد . لبخندهای پیرزن پسرک را غرق در لذت کرد . آن دو تمام بعدازظهر را به خوردن و نوشیدن گذراندند بدون اینکه کلمه ای بین اون ها رد و بدل بشه . با تاریک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد که چقدر خسته هست و برای برگشتن به خونه از جا بلند شد . اما هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که با سرعت به سوی پیرزن برگشت و دوباره او را در آغوش گرفت و بار دیگر نظاره گر عمیق ترین لبخند پیرزن شد . مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره اش دید ، علتش را جویا شد . پسرک گفت : " من امروز با خدا ناهار خوردم . " و بدون اینکه مادر چیزی بگه اضافه کرد : " و لبخند او زیباترین لبخندی بود که تا به حال دیده ام
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 1:20 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود كه پرسيد سوار خانه ی دوست کجاست؟ آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد وبه انگشت نشان داد، سپيداری و گفت: نرسيده به درخت ، كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتراست و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به درمی آرد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دوقدم مانده به گل پاي فواره ی جاويد اساطير زمين مي ماني و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد در صميميت سيال فضا ، خش ، خشي مي شنوي : كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي « خانه دوست كجاست»
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 23:0 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یا امام رضا دلم واسه اون حرمت و اون زیبای ها ش تنگ شده خودت کاری کن که بتونم بیام به پابوست
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:8 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
درعمق چشمان تو چه می گذرد,توکه روحی به وسعت دریا داری توکه دردوردستها هم مرا ازدعای خیرت بی نصیب نمیگذاری توکه درکنارت معنای زندگی را فهمیدم. بایاد تو عاشق بودن راچشیدم. باتوعاشق بودن را تجربه کردم, پیشانی به خاک وفای تو ساییدم وباتو خوشبختی را احساس کردم
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10:45 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 23:23 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود: اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد . و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را، رودخانه ها و درختها را ،آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیندو در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی!!
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:16 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
بي تو شباي من خالي و سرده برگرد!
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:33 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون اشک دل است اشک را دوست دارم چون ارامش قلب است قلب را دوست دارم چون نام تو بر روی ان حکاکی شده!!!!....
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:46 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
باز هواي چشمات ابريه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:52 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : در نخستين شب ماه رمضان ، درهاى آسمان گشوده مىشود و تا آخرين شب آن بسته نمىشود . سعی کنیم تا این روزا تموم نشدن ازشون به خوبی استفاده کنیم.
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:24 توسط جلال _احسان
|
|
|||||
|
|||||